از وقتی کلاسای صبم تموم شد بنده یه جورایی بیش از حد وقت اضافه دارم با این که همچنان کلاس عصرم ادامه داره . نه به اون وقتی که وقت سر خاروندم ندارم نه به حالا که همین طوری دارم کلی فرصت طلایی رو از دست می دم
چند روز پیش از درد بیکاری یه کتاب رمان از توی کتاب خونم برداشتم و شروع کردم به خوندم ( دفعه ی دومه که این کتاب رو می خونم ) چون دیگه حوصله ی خریدن این رمان های عاشقی رو که یکی می میره یکی می مونه رو ندارم
( البته کتاب خوب داریم ، بدم داریم ) .
منم قصد خوندن مجدد کتاب رو نداشتم ، امشب که باز بیکار شدم نشستم یکمیشو خوندم که تا به خودم اومدم دیدم چیزی به اخر کتاب نمونده .
این قدر حرصم گرفت که کتاب انداختم یه گوشه و اومدم طبق معمول وب گردی.
یادمه سال دوم سوم راهنمایی که بودم بی نهایت رمان می خوندم اون قدر که رمان می خوندم درس نمی خوندم این برنامه تا یکی دو سال ادامه داشت . ![]()
اون موقع یه دوست داشتم که اونم مثه خودم خیلی اهل رمان بود . اونم که هر چی کتاب بهش معرفی می شد سریع می خرید و می خوند و بعدشم می گفت که منم بخونم.![]()
حالام دیگه حال و حوصله ی خوندن این کتاب ها رو ندارم ، چون به یه عبارتی وقت تلف کردنه.
پاتوق ۱: حدود هفده جلسه ی دیگه مونده تا کلاس زبانم تموم بشه....![]()
پاتوق ۲: خدا این ترم رو بخیر کنه ، من که چیز زیادی توی این ترم یاد نگرفتم ، اخه این معلمه یه جوریه...![]()
پاتوق ۳: فردا امتحان میان ترمه زبانم
چی کار کنم ؟ هیچی بلد نیستم
لينك | نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:4 توسط ..0*0. عارفه.0*0. |

مهدی جان
سوالی ساده دارم از حضورت من ایا زنده ام در وقت ظهورت
اگر که امدی من رفته بودم اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جان بگیرم بیاییم در رکاب تو بمیرم
ولادت با سعادت یگانه منجی عالم بشریت رو به همه دوستای گلم تبریک می گم ![]()
لينك | نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:49 توسط ..0*0. عارفه.0*0.
دوران شیطنت... بازی... خنده ....
هر کدوم از عکس ها رو که می دیدم تمام خاطرات اون روز برام زنده می شده.
یه روز که توی مهد بودم و طبق معمول سرگرم بازی با بچه ها بودم ، دیدم یه خاله ی جدید اومد پیشمون. مدیر مهدمون گفت این اسمش خاله .... و قراره خاله ی نقاشی تون بشه ،منم چون عاشق نقاشی بودم هر چی می گفت به حرفش گوش می دادم....
بعد از اینکه کلی بهمون نقاشی یاد داد گفت می خواییم با هم بازی کنیم . اومد پیش من و گفت که النگوتو در بیار بذار توی کیفت ( اون موقع ها یه النگو دستم بود که خیلی ناز بود و راحتم از دستم در میومد ) چون ممکنه در حین بازی گم بشه ...
منم حرفشو گوش دادم و گذاشتمش توی کیفم ...
توی بازی از بین دخترا اولین نفری که چشموشو بست تا بازی رو شروع کنه من بودم ، اون قدر سرگرم بازی شدم که النگو مو یادم رفت
ظهر وقتی مامانم اومد دنبالم و داشتیم می رفتیم خونه جریان رو بهش گفتم ، در کیفمو که باز کرد اثری از النگو نبود
برگشتیم مهد ، مدیرمون کیف همه ی بچه ها رو گشت اما پیدا نشد . به خاله نقاشی مشکوک شدن ، مدیرمون براش شکایت کرد و از مهد اخراجش کرد
چند روز بعد خاله اومد در خونمون و توی یه جعبه یه النگو بود که داد به مامانم...
ظاهرا عذاب وجدان راحتش نذاشته بود ، ولی این دیگه اون النگو نبود
حالا از اون موقع ۱۱ سال می گذره و اون قدر این خاطره توی ذهنم پر رنگه که هر وقت یادم میاد انگار تازه اتفاق افتاده.
لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:6 توسط ..0*0. عارفه.0*0. |
با توام ، با تو ،خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست
***
کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از اینکه برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر امده ای
دوست قسمت شده است
***
با توام، با تو، خدا
یک دل قلابی
یک دل خیلی بد
چقدر می ارزد؟
من که هر جا رفتم
جار زدم:
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
***
هیچ وقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس دل نخرید
***
با توام، با تو، خدا
پس بیا، این دل من، مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را
دنبال خودت
(عرفان نظر اهاری)
لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:52 توسط ..0*0. عارفه.0*0. |اين دو روز اين قدر قرص و كبسول خوردم كه ديگه داره حالم بد مي شه ، منم كه ديدم تا بهبودي يه قدم بيشتر نمونده ديگه قرص هامو نخوردم![]()
ديروز رفتيم خونه ي مامان بزرگم ، خيلي خوش گذشت.
شب قبلش دير خوابيدم برا همين صبم دير از خواب بيدار شدم تازه اونم ايمانه بيدارم كرد
. گفت ما داريم مي ريم اگه مي خواي بخواب بعد خودت پاشو بيا
منم كه ديدم اگه با مامانم اينا نرم باز مامان بزرگم گير مي ده كه تو يا خوابي يا همش كلاسي.
از وقتي هم رفتم حرف هاي دكتر رو گذاشتم كنار و تا تونستم چيزايي كه برام بد بود ولي خيلي خوشمزه بود رو خوردم. ![]()
اخه من كه يه مامان بزرگ بيشتر ندارم . با چيزايي كه ديروز خوردم گفتم ديگه فاتحه ام خونده شد ، ولي خدا رو شكر بدتر كه نشدم هيچ ، بهتر م شدم.![]()
پاتوق ۱:ديروز به خاطر گل روي مامان بزرگ كلاس نرفتم . نمي دونم بچه ها ديروز رو با معلم جديد چه جوري گذروندن.
پاتوق ۲: ثمين خانومي(دختر خاله ام ) ما داره كم كم بزرگ مي شه و منو كاملا مي شناسه . ديروز كلي باهاش بازي كردم.
جالب اينجا بود كه وقتي ثمين رو مي ذاشتم رو به روي مهديس (دختر خواهرم )با اخمي فراوان مي خواست دست و پاي دختر كوچولوي ما رو بگيره![]()
پاتوق ۳: پدرم در اومد تا اين پست رو نوشتم ، اين بلاگفا قاط زده بود بد فررررررررم![]()
لينك | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:41 توسط ..0*0. عارفه.0*0. |

