تبليغاتX
.•*..*•. پاتوق .•*..*•.
.•*..*•. پاتوق .•*..*•.
خلوتگاه ذهن من
فعالیت
این یه هفته بنده خوب در فعالیت خونه تمیز کردن و کمک به مامان و اهل خونه بودم ( ایمانه اونجوری نگاه نکن می ترسم ) خوب جدی می گم دیگه . خیلی کمک کردم همین که اتاق خودمو تمیز کردم و یه کوچولو ام دختر خوبی بودم خودش خیلی بود. اخه قرار بود اخر هفته برامون مهمون بیاد و مام باید سنگ تموم می ذاشتیم.

توی این مهمونی هم قرار بود طبق معمول من و محمد مهدی  و مهدیس(بچه های خواهرم) نباشیم. البته مهدیس که فسقلیه و همش در حال گریه کردنه ولی خوب دیگه خاله جان باید بچه خواهرهاشو نگه می داشت.

دیگه اینکه من هفته ای سه روز که کلاس ندارم با خیال راحت تا ساعت ۱۱ ظهر می خوابم و جبران اون سه روزی رو که کلاس دارم می کنم. اما مگه اینا می ذاشتن من بخوابم ، هی می یومدن و می رفتن می گفتن عااااااااارفه پاشو ، پاااااااااااشو کار داریم. دیگه نذاشتن که من خواب درست و حسابی برم ....

دیروزم که مهمونامون اومدن محمد مهدی و مهدیس پیشم بودن. مهدیس که انگار قرص خواب اور بهش داده بودن ، مست بود  از وقتی توی بغل من خوابش برد تا یه دو سه ساعتی بیهوش بود. محمد مهدی هم هی می گفت حوصلم سر رفته. منم براش کلی کتاب خوندم که بخوابه و این قدر غر نزه .

نشستم براش کلی کتاب خوندم اما مگه گوش می داد به جای اینکه بخوابه خودم خوابم برد. یه دفعه دیدم می گه عارفه انگاری مهموناتون رفتن. چشمامو باز کردم دیدم نیم ساعت خوابم برده  ، مهدیسم خواب خواب بود.

پاتوق ۱: یکشنبه ایمانه(خواهرم) اومدش اصفهان ، کلی ذوقیدم. اخه قراره تمام تابستونو خوش بگذرونیم

پاتوق ۲: تا دو ساعت دیگه دوباره برامون مهمون میاد ، طبق معمول بنده قراره نباشم ( مهمونی خصوصی دیگه... )

پاتوق۳: در گذشت خسرو شکیبایی رو به تمام هواداران ایشون تسلیت می گم

پاتوق ۴: نمره های امتحان میان ترم زبانمونو دادن از ۴۵ شدم ۴۱Sun

 

لينك | خط خطي شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:54 توسط .0*0. عارفه.0*0. |

پدر عزیزم

ای یگانه ترانه سرای هستی ام

ای شور انگیز ترین غزل شعر افرینش

دوستت دارم

ارام جان ای پدر

پدر

روز پدر رو به تمام پدران دنيا مخصوصا پدر خودم تبريك مي گم

 

لينك | خط خطي شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:30 توسط .0*0. عارفه.0*0.
یه روز خوب
از اول تیر این شنبه اولین شنبه ای بود که تقریبا با ارامش طی شد. نمی دونم چی شده بود خانوم شریفی مهربون شده بود و به من که سه تا کار بیشتر نداشتم گیر نداد.

امروز شده بودم تلفن چی مدرسه.از اونجایی که خانوم ابرقویی (سرپرست بخش گرافیک)خیلی به من علاقه داره رفتم از ایشون  قیچی بگیرم که  تا منو دید گیر داد که دو دقیقه وایسا تا من برم پایین و بیام و هر کی هم که زنگ زد جواب تلفن ها رو بده.Hanging وقتی رفتش رفتم توی تمام دفترها(مدرسمون چهار تا دفتر داره)رو یه نگاه انداختم که ببینم واقعا کسی نبود که به من گفت وایسا تا من بیام یا دلش می خواسته من وایسام. دیدم به . تنها کسی که تو مدرسه هست خانوم ابرقویی، همه خونه هاشونن.

حالا من فقط ده دقیقه توی دفتر بودم وای که بیست دفعه این تلفن زنگ زد گفتم این مدیر و ناظما عجب صبری دارن که این قدر به این تلفنا جواب می دن.

نمی دونم چرا بعضی از مامانا و بچه هاشون این قدر به ریاضی علاقه دارن. امروز مامان یکی از بچه ها اومده بود با خانوم ابرقویی صحبت کرده بود که برامون ریاضی سال سوم رو در طول شهریور کلاس بذارن بعدم اومده بود به ما می گفت که بیاین شرکت کنین . همه بچه هام باهاش مخالفت کردن و گفتن که ما حالمون از هر چی ریاضی بهم می خوره اون وقت این هی گیر داده می گه بیاین کلاس نمی ذارن ما یه سالم که ریاضی نداریم عشق کنیم

 

پاتوق ۱: امروز امتحان زبان میان ترمم بود. خیلی بد دادم چون هیچی نخونده بودم

پاتوق۲: قراره از فردا محمد مهدی به مدت دو روز بیاد خونه ی ما ، خدا به خیر کنه چون خونه می ره روی هوا

لينك | خط خطي شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:36 توسط .0*0. عارفه.0*0. |
فقط 24 ساعت ...
بهارعزیزم منو به یه بازی دعوت کرده که این بازی در مورد اینه که اگه بدونید فقط ۲۴ ساعت دیگه زنده هستین چی کار می کنین؟

ایشالا که هیچ وقت نمی فهمم چه قدر دیگه زنده ام و کی قراره بمیرم چون حتی فکرشم وحشتناکه.

 حالا اگه بهم بگن ۲۴ ساعت دیگه زندم اول از همه می رم و به درگاه خدا طلب بخشش می کنم و تمام نمازهایی که یه موقع قضا شده و نذر و نیاز هامو  انجام می دم 

بعد می رم پیش پدر و مادرم و ازشون معذرت خواهی می کنم حتی نمی گمم که دارم می میرم چون طاقتشو ندارن.

به دوستامم یه زنگ می زنم و ازشون خداحافظی می کنم و بهشون می گم دارم می رم سفر...

به تنها کسی که می گم دارم می میرم خواهرمه چون اون بهتر می تونه درک کنه و توی این موضوع قوی تر از همه باشه .بهشم می گم که به هیچکس نگه من دارم می میرم .فقط بین خودم و خودش باشه...

دیگه فک کنم ۲۴ ساعت تموم بشه و دیگه وقتی برای کار دیگه ای نداشته باشم

 

بابا من تازه چند روز پیش تولدم بوده من نمی خوام بمیرم. یعنی اصن حاضر نیستم در موردش فک کنم

 

پاتوق ۱: امشب شب ارزوهاست ، شب لیله الرغائب...

یادتون نره منو دعا کنین ....Balloons

پاتوق ۲: خیلی خسته ام ، خیلی . به قول بهار روح و جسمم با هم درد می کنه...

 

 

لينك | خط خطي شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:8 توسط .0*0. عارفه.0*0. |
یه سال دیگه ...

صبحی تابستان

اشکی چکید بر زمین

اشکی از چشمان کوچک

صبح تمام شد و ان روز بود که برای اولین بار صبحی می دیدم

هر چند تصویری نیست

حال سالها گذشته و سالی بر سال های زندگی ام افزوده می شود

می شنوم

از همه سو می گویند

تولدت مبارک

 

 

امروز دوشنبه ۱۷ تیر تولدمه

تولدم مبارک

 

happy biryhday

 

لينك | خط خطي شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 6:18 توسط .0*0. عارفه.0*0. |
حسش نبود برم...
دیشب تصمیم گرفتم نرم کلاس Flower.اخه تو تابستونم نمی ذارن ما استرس نداشته باشیم. مخصوصا که امروز صفحه ارایی داشتیم. منم که طرح جلدمو نزده بودم. دیشبم هر کاری کردم که یه طرح جلد خوب بزنم نشد که نشد

منم زنگ زدم به مرجان گفتم مرجان من که به نتیجه ای نرسیدم و فردام نمی رم مدرسه ، دیگه این قدر با هم فک کردیم و قرار شد امروز کلاس رو بی خیال بشیم .

در طول سال ما با پنجشنبه ی هر هفته خیلی مشکل داشتیم برا همین همیشه من به یه طریقی از کلاس در می رفتم .خداییش ۴ تا درس مزخرف داشتیم که فقط وقت تلف کردن بود ، اونم چه درسایی: دین و زندگی ، عربی و امادگی دفاعی و ورزش. یادش بخیر چه قدر حال می کردم وقتی از کلاس می زدم بیرون ، مخصوصا این که خانوم نوید زاده ( معلم عکاسیمون) همیشه پشتم بود و تا می رفتم می گفتم فلان معلم می گه باید برگه بیاری سریع می رفت تو دفتر و خودش بهم برگه می داد بدون اینکه معاونامون بفهمن و بخوان بهم گیر بدن.

حالام فک کنم روزای شنبه برامون معضل شده و باید یه جوری از زیرش در بریم هر چند که خانوم شریفی رو خیلی دوستش دارم ولی نمی دونم چرا نمی تونم توی تابستون باهاش کنار بیام .

 

پاتوق ۱: امروز به بهونه ی این که عصر امتحان زبان دارم و هیچی نخوندم ، نرفتم کلاس. نمی دونم چرا اصن حس خوندن ندارم

پاتوق ۲: دلم بارون می خواد . یه بارون که بتونه همه ی این اتفاقات گذشته رو از بین ببره .یه بارون خوشگل....

 

لينك | خط خطي شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:0 توسط .0*0. عارفه.0*0. |
شانس
نمی دونم چرا توی  مانتو خریدن شانس ندارم. هر سری که مانتو می خرم چند روز بعدش به یه نحوی پاره می شه . حالا یا مشکل از منه یا جنس مانتوها. هفته ی پیش رفتم یه مانتو خریدم که  طبق معمول باز پاره شد البته می دونم که این دفعه مشکل از خودم بود ولی من که نمی خواستم پاره بشه .

دیروز صب که رفتم مدرسه ، خانوم شیخی(معلم خط در گرافیکمون) اومد گفت که مدرسه تصمیم گرفته برای ثبت نام سال سوم از بچه ها  ازمون بگیریم .وای که قیافه ی بچه ها خیلی دیدنی بود همشون اینجوری شده بودن.

بدون اطلاع قبلی از همه ازمون تئوری و عملی خط در گرافیک گرفتن منم که کلی حرصم گرفته بود وقتی نشستم روی صندلی دیدم یه چیزی به مانتوم گیر کرده برگشتم دیدم میخ صندلی مانتومو سوراخ کرده وای این قدر حرصم گرفت که نگو ، امتحانمون که سه مرحله بود فقط مرحله ی اولشو خوب دادم دو مرحله ی دیگه رو بد دادم

این وسطم من از خانوم شیخی سوال داشتم این قدر دست گرفتم تا اومد پیشم حالام که اومده پیشم می گه من سوال های تو رو جواب نمی دم  . گفتم وا خانوم شیخی یعنی چی من سوالای تو رو جواب نمی دم گفت اخه تو احتیاجی به سوال پرسیدن نداری بذار من به بقیه برسم. تو دلم گفتم خوب یعنی اینکه تو کاری می کنی که من با موفقیت این ازمون رو سپری کنمLibra .دیگه نمی دونم چی می شه

دیشت با خواهرم اینا رفتیم شهربازی . جاتون خالی خیلی خوش گذشت.  محمد مهدی( بچه خواهرم) که دیگه نمی فهمید داره چی کار می کنه . کی کیف کرده بود و خوشحال بود.

 

پاتوق ۱: سرما خوردم به شدت، تمام بدنم درد می کنه .Red Hair کیو دیدین تو گرمای تابستون سرما بخوره؟

پاتوق ۲: من هنوز طرح جلد هامو نزدما ، یکی کمکم کنه

لينك | خط خطي شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:11 توسط .0*0. عارفه.0*0. |
تالاپ تولوپ
تالاپ تولوپ ، تالاپ تولوپ ، تالاپ تولوپ...

چيه ؟ تا حالا صداي قلب نشنيدين؟ خوب اين صداي قلب منه از اين به بعد زياد باهاش سر و كار دارم

تالاپ تولوپ ، تالاپ تولوپ ...

ديروز صب كلاس داشتم . قرار بود كارنامه هامونم بدن. واي صد بار مردم و زنده شدم تا رسيدم توي مدرسه . داشتم مي رفتم تو مامانم گفت:

- وايسا منم ميام

- كجا مياي؟

- بيام كارنامه تو بگيرم ديگه

- وا مامان اين كارا چيه؟ مگه خودم بلد نيستم بگيرم . اگه بهم ندادن زنگ مي زنم ظهر بيا بگير ، خداحافظ

رفتم تو مدرسه ديدم بچه نشستن توي حياط و دل توي دلشون نيست .گفتم مگه امروز كارنامه نمي دن پس چرا شماها نشستين ؟ ديدم يه دفعه جيغ همگي شون در اومد كه تو دلت چه خوشها. ما جرات نداريم دم دفتر سبز بشيم چه برسه به ....

منم صبر كردم تا مرجان اومد و با هم رفتيم كارنامه هامونو بگيريم . ولي واي تا رفتيم توي دفتر ديديم به جاي خانوم براتي (دفتر دارمون) خانوم كارگر‌( مديرمون)  داره تند و تند كارنامه ها رو مي ده . واي من كه فرار كردم و گفتم من كارنامه نمي خوام به جهنم

با هزار بدبختي و دل شوره زنگ اول رو كه طراحي آرم داشتيم گذرونديم و زنگ تفريح رفتيم دفتر كه ديگه كارنامه هامونو بگيريم

تا مرجان فاميل منو با خودش گفت خانوم كارگر گفت مگه نيومدن سر كلاس بهتون بدن؟ گفتيم نه كجا اومدن ؟ گفت خوب متاسفم براتون شماها مورد داشتين.

منو مي گي  اينجوري شده بودم . گفتم خانوم كارگر ما تنها چيزي كه نداشتيم مورده مطمئنن اشتباه شده بدين اون كارنامه ها رو خلاصه گشت و بهمون داد

گفت عارفه بهت تبريك مي گم معدلت عالي شده منو مي گي اصن مونده بود . تو خوابم نمي ديدم معدلم اون چيزي بشه كه مي خواستم ولي خوب الان همون چيزي شده بود كه خودم خواسته بودم

تمام انرژي تحليل رفته ي اين مدت دوباره برگشت خونه ي اولش. و شدم همون دختر شاد و پر انرژي

پاتوق۱:براي شنبه ده تا طراحي جلد كتاب با اجرا هاي مختلف رو بايد ببرم  .واي هنوز هيچي به مخم نرسيده خدايا كمكم كن كه عالي ترين كار ها رو تحويل بدم

پاتوق ۲: به قول علي( پسر عمه ام ) به اندازه ي ده سال و هشت ماه و بيست و سه هفته و نه ساعت كمبود خواب پيدا كردم . يعني مي تونم از شنبه با خيال راحت بخوابم؟

 

لينك | خط خطي شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:38 توسط .0*0. عارفه.0*0. |
مادر

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به

 

 آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم

 

 را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي

 

 خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

 

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از

 

 عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

 

روز مادر رو به تمام مادرای دنیا از جمله مامان گل خودم تبریک می گم

 

لينك | خط خطي شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:7 توسط .0*0. عارفه.0*0. |
زندگی تابستونه
سلاااام

سلاااااااااااااااااام

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام.

اومدم اپ کنم چون ممکنه تا یه چند روز نتونم اپ کنم. اخه امروز شرکتی که ازش adsl ام رو دارم اس ام اس داد که بیا شارژ کن که مهلتت تموم شده. منم چون تا اخر هفته در گیر کارای مامان بزرگمیم نمی تونم به adsl برسم.

من نمی دونم چرا شماها عوض این که به من دلگرمی بدین که کلاسای تابستونت به خوبی و خوشی تموم می شه و می ره پی کارش . نظر دادین که تجدید شدی؟

اخه کدوم علامه ای رو دیدین تا قبل از این که کارنامه بگیره تجدید بشه ، اصن تجدیدی در حد من نیست. دیگه نبینم ازین حرفا بزنینا ( با شما بودم اقا نیما)

خوب شماها می رین  توی این موسسه های ابکی کلاس، مام توی مدرسه با بهترین دبیرها کلاس داریم . فقط نمی دونم چرا اسمش بد در رفته تا میگیم تو تابستون کلاس داریم همه یه جورایی بد فک می کنن.

حالا فردام کلاس دارم اما راستش نمی دونم چه کلاسی دارم .یا خط در گرافیکه یا طراحیه چون اقای سنجابی که هنوز از تهران نیومده که بخوان کلاس فتوشاپ رو راه بندازن و صفحه ارایی هم که دیروز داشتیم.

 

پاتوق ۱: این لینکامو از سیستم بلاگرولینک پاک کردم و با خود بلاگفا لینک کردم. خداییش خیلی افتضاحه چون نمی فهمم که چه موقع اپ می کنین که بهتون سر بزنم .

پاتوق ۲: تصمیم گرفتم امشب تا صبح نخوابم . اخه چه زجری من به خودم می دم . هر شب که ۲ می خوابم . فردا صبحم که اقای پدر گفتن زود بیا پایین می خواییم برین بیرون کارت دارم. پس بنابراین باید ۶ صبح اماده باشم . بعدشم که کلاس دارم و تا اخره شب گرفتارم

با این وجود به نظر شما خواب دیگه برای من معنی هم داره؟

لينك | خط خطي شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 1:50 توسط .0*0. عارفه.0*0. |
بازم شروع شد!
از امروز کلاس هام به طور جدی شروع شد . نمی دونم چرا اصلا حس و حال مدرسه رفتن و نشستن سر کلاس چهار درس بسیار سخت رو ندارم . اصن هر چی فک می کنم که باید برای هفته ی دیگه کلی طراحی جلد کتاب با تکنیک های مختلف رو ببرما مخم سوت می کشه .

این خانوم شریفی هم که ما داریم نمی ذاره ذره ای تنبلی کنیم خیلی جدی ما رو گرفته از همین اول تابستونی به کار.

کم بود خواب پیدا کردم به طرز وحشتناک ، دلم می خواد یه دو هفته بدون هیچ دغدغه ای می خوابیدم .وقتی هم  که امتحانام تموم شد همین برنامه رو گذاشتم ولی متاسفانه داشت خوابم می برد که مامان بزرگم فوت شد. حالام خسته تر از اون موقعم ولی دیگه خوابم نمی بره....

لينك | خط خطي شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:0 توسط .0*0. عارفه.0*0. |
Copyright By 00koche00 - This Template Designed By HOTWEBS

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس